اول بگم ک منو بلقیس باهم تویه مدرسه و تویه رشته (گرافیک) درس میخونیم
روزه اول مدرسه بود ک توصف ایستاده بودیم منتظر بودیم کلاسامون مشخص بشه اسم بلقیس و ک خوندن کلاسش جدا ازمن بود خیلی ناراحت شدیم بعد من مامانموصدا زدم ک بیاد ب مدیر بگه اینارو پیشه هم بزارید خلاصه مامان بلقیس هم اومد
مامانم گفت میریم بشون میگیم دخترخاله اید ؛ میخواین باهم باشید خلاصه رفتن ب باباهامون ،گفتن ک برن دفتر وقتی رفتن دفتر بابای
منو بلقیس گفتن اینا باهم دوستن مامانم گفت دخترخاله ان مامان بلقیس گفت ، فامیله دورن
مدیرمونو ناظممون هنگیدن و ما دوتارو گذاشتنمون پیشه
هم خلاصه خیلی روزه خنده داری بود
اقا ماکلاس هفتم بودیم تولده یکی
از بهترین دوستامم بود دیگه باید حسابی
جبران میکردم براش
ازشانسه بده ما تولدشو تومدرسه گرفت اون زنگی
هم ک جشنشو گرفت ما ریاضی داشتیم
خلاصه رقصیدیم و اهنگ خوندیم بعدش
نوبت کیک خوردن رسید قسمت
خوشمزه ی جشن 😋😋😋😋
یکم که کیکخوردیم دوستم که
مثلا صاحب مجلس بود شروع
کرد به پرت کردن کیک ماهم باهاش همکاری
میکردیم اقا من اومدم بشقاب کیکمو پرت کنم
طرفش مستقیم خورد تو مقنعه ی معلممون
معلمم گریش گرفته بود خلاصه ازجشن محروممون کرد از انظباته همه کم کرد اینجاش
خدایی خوش شانس بودم 🤔🤔🤔
بعدشم مقنعشو واسش شسیم ولی بدتراز
قبلش شد و با چادر یکی از بچه ها رفت خونه 😑😑😐
ازمن یه نصیحت هیچوقت جشن تولدتونو تومدرسه نگیرید 🤔🤔